ابن الكلبي

144

كتاب الأصنام ( تنكيس الأصنام )

« عنزي » ما را حديث كرد از « على » پسر « صباح » كه گفت : « هشام » پسر « محمد » مردى مكنى به « أبا بشر » كه او را « عامر » پسر « شبل » مىگفتند ، و از قبيلهء « جرم » و بود ، مرا حديث كرد و گفت : ( قبائل ) « خزاعة » ، و « لخم » ، و « جذام » ، و جملهء « اهل شام » را صنمي بود : « اقيصر » نام كه او را حج مىگذاشتند و در پيشگاه او موى سر مىتراشيدند ( - حلق رأس مىكردند ) و هر مردى كه موى سر مىتراشيد ، با هر مويى قرّه‌اى ( مشتى ) آرد ( بر زمين ) مىريخت . ( « ابو منذر » گويد : القرة : القبضة - يك مشت ) ( راوي ) گفت : پس افراد قبيلهء « هوازن » در آن هنگام پياپى بر ايشان وارد مىشدند . اگر هنوز قبضهء آرد و تار موى بر زمين نيفتاده بودى ، « هوازنى » مىگفت : آن را به من بده كه من خاكسارى از « هوازن » ام ، و اگر پيش از آمدن وى ( آرد و موى ) بر زمين ريخته شده بودى ، موى را با شپش و آردى كه همراه داشت از زمين برمىگرفت ، و مىپخت و مىخورد . پس از بعثت ( پيامبر ) ميان دو قبيلهء « جرم » ، و « بنو جعدة » بر سر آبگاهى ( - دربارهء آبگاهى ) كه « عقيق » ناميده مىشد ، خصومتي روى داد ، و نزد پيامبر ( - صلى الله عليه و سلم - ) به داورى آمدند . پيامبر خداى حكم به سود « جرم » داد ، پس « معاويه » پسر « عبد العزى » پسر « ذراع جرمى » اين شعر بگفت : و انى أخو جرم كما قد علمتم * إذا جمعت عند النبي المجامع فان أنتم لم تقنعوا بقضائه ، * فانى بما قال النبي لقانع ! ا لم تر جرما أنجدت ، و أبوكم * مع القمل في جفر الاقيصر شارع ؟